سعدى
51
بوستان ( فارسى )
* * * دو تن ، پرور اى شاه كشورگشاى * يكى اهل رزم « 1 » و دگر اهل راى ز نامآوران گوى دولت برند * كه دانا و شمشيرزن پرورند 1095 هر آنكو قلم را نورزيد و تيغ * برو گر بميرد مگو اى دريغ قلمزن نكو « 2 » دار و شمشير زن * نه مطرب كه مردى نيايد ز زن نه مرديست دشمن در اسباب جنگ * تو مدهوش ساقى و آواز چنگ بسا اهل دولت ببازى نشست * كه دولت برفتش ببازى ز دست * * * نگويم ز جنگ بدانديش ترس * در آوازهء « 3 » صلح ازو بيش ترس 1100 بسا كس « 4 » بروز آيت صلح خواند * چو شب شد سپه بر سر خفته راند زرهپوش خسبند مرداوژنان * كه بستر بود خوابگاه زنان بخيمه درون مرد شمشيرزن * برهنه نخسبد چو در خانه زن ببايد نهان جنگ را ساختن * كه دشمن نهان آورد تاختن حذر ، كار مردان كارآگهست * يزك ، سدّ روئين لشكرگهست * * * 1105 ميان دو بدخواه كوتاهدست * نه فرزانگى باشد ايمن نشست كه گر هر دو باهم سگالند راز * شود دست كوتاه ايشان دراز يكى را به نيرنگ مشغول دار * دگر را برآور ز هستى دمار اگر دشمنى پيش گيرد ستيز * بشمشير تدبير خونش بريز برو دوستى گير با دشمنش * كه زندان شود پيرهن بر تنش 1110 چو در لشكر دشمن افتد خلاف * تو بگذار شمشير خود در غلاف چو گرگان پسندند برهم گزند * برآسايد اندر ميان گوسفند چو دشمن بدشمن بود « 5 » مشتغل * تو با دوست بنشين بآرام دل * * * چو شمشير پيكار برداشتى * نگه دار پنهان ره آشتى كه لشكر شكوفان « 6 » مغفر شكاف * نهان صلح جستند و پيدا مصاف 1115 دل مرد ميدان نهانى بجوى * كه باشد كه در پايت افتد چو گوى
--> ( 1 ) . تيغ . ( 2 ) . نگه . ( 3 ) . كه در حالت . ( 4 ) . كو . ( 5 ) . شود . ( 6 ) . كشوفان .